تبليغاتX
دنیای تنهاهی

دنیای تنهاهی

درد و دل

شمع و پروانه !

شمع به دم مرگ به پروانه گفت: ای عاشق بیچاره فراموش می شوی..

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:25  توسط عسل وبامشاد  | 

صدا

صدایی می شنوم! صدای گریه وغم ،صدای جدایی و ترس.می گریم تا اشک هایم جلوی دیدنم را بگیرد می پروانم غمی را در دل مانند کودکی خرد در قلب تیر خورده ام .جدا بودن را تجربه می کنم، وابستگی و دلبستگی را تجربه کردهام حالا نیز جدایی را. تحمل ناپذیر است اما...میترسم که بفهمند از نگاهم بخوانند که صدای فریاد بدون فریادرس از درون من است. اما دیگر اهمیتی نمیدهم که چه حرف ها گفته می شود از برای من .جدایی را به بالا می اندازم و از او الهام می گیرم تا بر قلبم خدایی کنم ، غم را پیش رو می گذارم و آرام لبخند می زنم، اشک هایم را پاک می کنم و با قدرت بیرون را می نگرم در گوشه ای از اتاق روی یک کتاب خاک گرفته برگ گلی خشک شده می بینم ،آه باز هم همان گریه و غم و صدای جدای و ترس و این بار خاطرات مرده در من جان می گیرد.

 

صدایی می شنوم! صدای گریه و غم، صدای جدای و ترس.. و این بار می گریم.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:46  توسط عسل وبامشاد  | 

تمنای عشق

عشق چیزی نیست که آن را از دیگران بخواهی و یا تمنا کنی

عشق گدایی نیست

عشق هدیه ای است که دیگران به تو تقدیم می کنند

و برای توست نه به ازای تو..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:16  توسط عسل وبامشاد  | 

همه ترکم گویید!

همه ترکم گویید ،بروید و بگویید اما بگویید که در زمانی که هر لحظه اش برایم سالی بود مرا ترک کردید.حالا دیگر چرا بر گشتی؟ نه تو نه دیگر دوستانت را نمی پذیرم هر کدام برای چیزی نزدیکم می شوید اما کمی بعد در حاله زخمه زدن به ریشه ی من هستید. تا زمانی که می خواهنمان از خوبیهایمان لب به سخن باز می کنند اما زمانی که می خواهی نزدیکیشان را از عیب هایت می گویند پس حالا می گویم ترکم کنید بروید ای پست مردم بروید و نامم را بر زبان های سیاه تان نیاورید بروید و مرا در تنهایی خود تنها بگذارید . قطع می کنم این دستان را اگر کمکی بخواهند می سوزونم این پیکر را اگر بخواهد با کسی باشد سوراخ خواهم کرد قلبم را اگر ماله کسه دیگری بشود. دور شوید ازم دور شوید و بگذارید فاصله های بینمان تنها نقطه اشتراکمان باشد بروید تا دیگر نخواهم با کسی دوستی کنم چون می دانم دوستی ها هیچ کدام دوام و سودی برایم ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:47  توسط عسل وبامشاد  | 

تنهایی...

 

روز اول که قرارشد پا به دنیا بگذارم

صدایی در گوشم نجوا کرد و گفت

از بحر چه گریان و هراسانی

گفتم تنهایی

گفت :گریان مباش هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

گفتم:کیستی تو

گفت: کسیکه همیشه باتوست

باز پرسیدم کیستی که همیشه با من خواهی ماند

گفت : یار همیشگی تو خواهم بود

و بازسوالم را تکرار کردم

آخر کیستی تو

جواب داد هرگز با من تنهایی را احساس نخواهی کرد

ناگهان صدا ضعیف  شد

دیگر نجوایی نبود

 صدای گریه خودم را واضح تر از هر صدایی میشنیدم

آن زمان بود که فریادی به گوشم رسید و گفت

خواستی بدانی من کیستم

                                غم

حالا میفهمم که چرا گفت هرگز با من تنهایی را احساس نخواهی کرد..............

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:54  توسط عسل وبامشاد  | 

دیره...

دیره...

کسی که می خواهمش برای دست های سردم،کسی که می خواهمش تا گرمی پشتم در روزهای سختی باشد چرا دست هایش سرد است؟

دیره...دیره داره می میره...

گرمای دست هایش را ازم میگیرد،فروغ چشمانش را نیز.اشک های روانم را به یادگار میگذارد. خیال می کردم که حرف های نگفته ام را از نگاهم می خواند،بهش نگفتم دوست دارم فکر کردم عشقم را از صدای تپش قلبم می فهمد.

وقتی که دیره...وقتی که تاریک...وقتی که دیره...آخه عشقم داره می میره...آخه اون داره میره...

او می رود اما تنها یادگاری که برای شبهای سردم می گذارد قطرات اشکی است که برایش می ریزم .

دیره...دیره...آخه،آخه عشقم... وجودم داره می میره... .

کسی که می خواهمش برای دست های سردم،کسی که می خواهمش تا گرمی پشتم در روزهای سختی باشد چرا دست هایش سرد است؟

دیره...دیره داره می میره...

گرمای دست هایش را ازم میگیرد،فروغ چشمانش را نیز.اشک های روانم را به یادگار میگذارد. خیال می کردم که حرف های نگفته ام را از نگاهم می خواند،بهش نگفتم دوست دارم فکر کردم عشقم را از صدای تپش قلبم می فهمد.

وقتی که دیره...وقتی که تاریک...وقتی که دیره...آخه عشقم داره می میره...آخه اون داره میره...

او می رود اما تنها یادگاری که برای شبهای سردم می گذارد قطرات اشکی است که برایش می ریزم .

دیره...دیره...آخه،آخه عشقم... وجودم داره می میره... .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:36  توسط عسل وبامشاد  | 

خیلی سخته که...

خیلی سخته که.......

 

عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کن

 

خیلی سخته که... سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورخودش جشن بگیری

 

خیلی سخته که... روزتولدت همه بهت تبریک بگن جزاونی که فکرمیکنی به خاطرش زنده ای

 

خیلی سخته که... غرو تو به خاطرکسی بشکنی بعد بفهمی دوست نداره!

 

خیلی سخته که... همه چیزت روبه خاطر یه نفر ازدست بدی اما اون بگه

 

دیگه نمی خوامت!!!(عسل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:44  توسط عسل وبامشاد  | 

می خواهم بتوانم که دیگر نخواهم

 

همیشه در هر جامعه ای بی عدالتی فراوان بوده است.از همان ابتدای خلقت انسان ها ،هابیل بدست قابیل کشته می شود.برادری برادرش را می کشد تا از او پلکانی بسازد تا بالاتر برود.من دیگر تحمل این ها را ندارم.دیگر نمی خواهم یاد بگیرم یا یاد بدهم.تنها راه برایم پلکانی به سوی پایین است...

                                                      ***                                              

از این بالا چقدر مردم کوچک و پست اند .شهامت پایین پریدن را ندارم.کاری نمی توانم انجام بدهم به جز می توان دور همه خط کشید،به جز به فکر پرواز و به جز مرور خاطرات تلخ گذشته...

                                                     ***

حالا که پرواز می کنم حس می کنم روحم به بالا می رود، به جایی که حق حکم فرماست.ولی بدنم به پایین به سوی سیاهی ها و پستی ها می رود.خداوند برای خطای آدم و حوا روح سر کششان را در بدن پست قرار داد و زمانی که بتوانند این بدن پست را کنار بگذارند و چشم از این دنیای پوچ بپوشند در واقع روح خود را آزاد می کنند.

زندان آدمیان جسمشان است.باید دانست که این جسم بر روی زمین مانند قلعه ی زندان بر روی جزیره ای است .هر گاه خواستی که بتوانی که دیگر نخواهی می توانی جسم را جا بگذاری و به ما بپیوندی.(بامشاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:32  توسط عسل وبامشاد  | 

خداحافظ....

                 خداحافظ همین حالا ،همین حالا که من تنهام

                 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

               

                خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

                 به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

  

               اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت سادست

               نه اینکه می شه باور کرد که آخر جادست

 

              خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

              بدونیم با تو بی تو همینه رسم این دنیا
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:21  توسط عسل وبامشاد  | 

بگذار که....

بگذار که لبانم به لبانت آتش بگیرد

بگذار که چشمانم به چشمانت از آب تر شود

بگذار که قلبم به نوای قلبت بتپد.

بگذار دستهایم بر دستهایت آرام بگیرد

اگر چشمانت طاقت دیدنم را ندارد

بگذار که قدم هایت با بالین خاکیم آشنا شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:50  توسط عسل وبامشاد  |